سيد محمد باقر برقعى
3683
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ناشكفتنى گفتند هرچه بايد و حرفى نگفته ، نيست * جز داستان عشق كه آن هم نگفتنيست اين فتنههاى خفته را بيدار كرد عشق * پيداست تا قيام قيامت نخفتنيست ديدار روى دوست ميسّر نمىشود * اى داد ، غنچهء دل ما ناشكفتنيست داغى كه تا ابد نتوان ديد روى دوست * چون داغ لاله در دل پرخون نهفتنيست آواز روحپرور جان در سكوت شب * تا خفته چشم مردم دنيا شنفتنيست باد حوادث آنقدر از رخنهها به دل * گرد ملال ريخت كه ديگر نرُفتنيست ناسفته گوهريست « نگارنده » را سخن * هرچند سفته نيست ولى پاك و سفتنيست چه بايد كرد ؟ برنيايد نفس ، چه بايد كرد ؟ * مانده جان در قفس ، چه بايد كرد ؟ هم دلى پر ز آرزو داريم * هم سرى پرهوس ، چه بايد كرد ؟ ما خرابيم و مست با اين حال * برسد گر عسس ، چه بايد كرد ؟ مىكشيم باز نهاد دل فرياد * نيست فريادرس ، چه بايد كرد ؟ ديگران ، همچو ما به خود مشغول * نرسد كس به كس ، چه بايد كرد ؟ آه جانسوز و چشم گريان هم * بىاثر ماند ، پس چه بايد كرد ؟ اى « نگارنده » نيست غير از غم * همدم و همنفس ، چه بايد كرد ؟ بىخبر نه دگر در سر است شور و شرى * نه دگر در بساط سيم و زرى داد از اين روزگار و اين شب تار * شب تارى كه نيستش سحرى متأثّر به ياد آن روزيم * كه ز ما نيست در جهان اثرى در جهانى كه نيست خاطر شاد * دل سوزان خوش است و چشم ترى بىخبر آن توانگرى باشد * كه نگيرد ز بينوا خبرى نظر كيميا كسى دارد * كه ندارد به كيميا نظرى نيست در اين سفر كه در پيش است * بِه ، ذكر دار نيك همسفرى خود « نگارنده » گريه بر خود كن * كه نگريد به حال تو دگرى